 
زندگی جویس را که می خوانی حیرت می کنی از آن همه تعهد غریبی که به هنرش داشته است . در عین فقر و بیماری و مشکلات عمیق خانوادگی ، مستحکم ، گامهای غول آسایش را برمی داشته است . دغدغه غریب زبان ، آوردن موسیقی در کلمات ، زیر ساختهای بنیادین اسطوره ای و کتاب مقدس ، واقع گرایی سازش ناپذیرش در مورد حوزه های خصوصی بشری که تا پیش از او متاثر از تربیت عهد ویکتوریایی بودند کنار رفت و انقلابی بزرگ در جستار در اخلاق جنسی زمانه اش با آثار اوشکل گرفت .
چیز زیادی از انتخاب رمان « یولیس» از این جادوگر دوبلینی به عنوان کتاب قرن نمی گذرد . در رده بندی صد شخصیت داستانی برتر قرن نیز نام پرسوناژهای این رمان سه با ر تکرار شده است ( مراجعه کنید به نوشتار پیشین این وبلاگ).
انتشار یولیس در آمریکا از 1918 آغاز شد که مدتی بعد « انجمن مبارزه با فساد نیویورک » آن را توقیف کرد و این توقیف تا 1933 در آمریکا ادامه داشت که بعد به دستور قاضی جان . ام . وولسی به این عنوان که یولیس بیان مستدل از زندگی خصوصی مردان و زنان است و قصد ندارد که محرک جنسی باشد رفع توقیف شد . در 2 فوریه 1921 این رمان در روز تولد جویس و در فرانسه منتشر شد .
سرنوشت این کتاب هم در ایران حیرت آور و غم انگیز است . کتاب را سالهاست جناب منوچهر بدیعی ترجمه کرده اند اما تا به امروز و به بهانه تصاویر« شنیع»ش این اثر در انتظار مجوز است . همه مان از یولیس می گوییم اما کسی در ست نمی داند چه در این کتاب می گذرد . افسانه ای توانمند و غریبتر شده این کتابستان در ایران !
یولیس 18 فصل دارد . و ماجرایش در دوبلین ایرلند می گذرد . این شهر چنان قدرتمند در این رمان تشریح شده که از خود جویس مدعی است که اگر دوبلین روزی ویران شود می توانند بر پایه یولیس دوباره بنایش کنند. من خلاصه ای از فصلهای این رمان را با جستجو در منابع مختلف دست و پا کردم . تصاویر متحرکی که در کنار هر جمله کوتاه آمده به درک سیر روایت رمان و داشتن تصویری دست کم دم دستی و شاید واضح از فضای مبهم رمان یاری رسان است . هر چند که فراموش نکنیم این روایت و تصاویر رویه کار هستند و اعجاب و غرابت یولیس در اعماق عمیقش است . چیزی که به سخت خوان بودن یولیس معروف شده است و بسیاری را دلسرد کرده از ادامه خواندنش . نقل است که جیمز جویس در روزهایی که مشغول نوشتن یولیس بوده با دوستش روبرو می شود وخوشحال از روزی پر موفقیت می گوید . روزی که درواقع تنها دو جمله نوشته بوده است ! چرا که به دنبال ترتیبی بی عیب و نقص برای کلمات می گشته است.
ناگفته پيداست که دوستانی که قصد استفاده اين مطلب در وبلاگشان يا ساير مکانها را دارند نام منبع را ذکر بفرمايند .

فصل اول
16 ژوئن 1904 ساعت 8 صبح :
استفن ددالوس معلم جوان مدرسه ، با دوستش بوک مولیگان " با وقار و گوشتالو " ، در برج مراقبت متروکه دوبلین ، شهری که در آن زندگی می کنند صحبت می کند

فصل دوم
ساعت 9 صبح :
استفن در مدرسه آقای دیسی درس می دهد . او میگوید : خدا « فغانی در خیابان » است .

فصل سوم :
ساعت 10 صبح : استفن دلتنگ در کنار دریا میايستد و در انديشه فرو میرود

فصل چهارم :
ساعت 8 صبح : لئوپولد بلوم ، که به خاطر حرفهاش با آگهیهای تجاری سر و کار دارد در حال خوردن صبحانه است .

فصل پنجم :
ساعت 9 صبح:
در اداره پست ، بلوم نامه ای عاشقانه را که به نشانی ضمیر ( من) (ego) تغییر یافته اش " هنری فلوور" فرستاده شده ، دریافت می کند

فصل ششم :
ساعت 11 صبح :
بلوم در مراسم خاکسپاری دیگنام ، یکی از آشناهایش حاضر می شود . او به همراه سیمون ، پدر استفن سوار بر درشکه به گورستان می روند.

فصل هفتم :
ساعت 11 صبح :
بلوم در اپیسود " ائولوس " ( رب النوع باد و پادشاه تسالی یونان " ) با سردبیر روزنامه ای برای یک آگهی تبلیغی ملاقات می کند.

فصل هشتم :
وقت نهار : بلوم در میخانه ای برای به نیش کشیدن غذایی توقف می کند

فصل نهم :
ساعت 2 ظهر : د رکتابخانه ، استفن با یکی از دوستانش در حال بحث در باره شکسپیر است . درهمین حال بلوم در کتابخانه است و در روزنامه به دنبال یک آگهی قدیمی می گردد .

فصل دهم :
میانه بعد از ظهر :
طرحی از دوبلین استفن و بلوم را که دوبار در کنار یکدیگر رد می شوند را نشان می دهد .

فصل یازدهم :
بعد از ظهر : توقف در میخانه ، بلوم به نامه عاشقانه ای که در ابتدای روز دریافت کرده پاسخ می دهد .

فصل دوازدهم
بلوم که یهودی است در بحث با یک ضد یهودی یک چشم ، مورد حمله فیزیکی قرار می گیرد . بلوم سر بزنگاه فرار می کند.

فصل سیزدهم :
بعد از ظهر : بلوم دو دختر که در ساحل لم داده اند را دید می زند و در همان حال خود ار ضایی می کند .

فصل چهاردهم :
سر شب : توقف در زایگاهی برای دیدن دوستی، بلوم با استفن رویارو می شود که در حال آماده شدن برای رفتن به بیرون شهر به همراه دکتر مولیگان و سایرین است . ناراحت و نگران ، بلوم استفن را زیر بال خود می گیرد و باب آشنايی را میگشايد .

فصل پانزدهم :
شب : بلوم و استفن به فاحشه خانه ای می روند .استفن لامپ را با عصای گردشش در هم خراب میشکند .

فصل شانزدهم :
شب: بلوم از استفن می خواهد که تا خانه همراهی اش کند . استفن قبول می کند و آوازی را از یوحنای Johannes Jeep جوهانس می خواند

فصل هفدهم :
شب: بلوم نمی تواند استفن را برای ماندن در شب متقاعد کند . بلوم استفن را تا بیرون همراهی می کند و با هم در باغ پیشاب می کنند .

فصل هجدهم :
طلوع آفتاب . بلوم به رختخواب می رود ، همسرش مولی بیدار می شود و با خود می اندیشید که چقدر شوهرش را دوست دارد .
اميد پارسايیفر
|