مرده خواری از جمجمه لهیده کودکان بم ( شنبه . ۱۳ دیماه ۱۳۸۲ )






می گویند از بم ننوشتی...
اگر اعجازی شده که قرار است با نوشتن ، کسی سر از گورهای دسته جمعی «بم» و «بروات» بلند کند و زنده شود تا بنشینم و سالیان بنویسم . واژگان حقیر اگر زنده کرد تن پکیده کودکان را ، اگر پدر ومادرشد برای یتیمها، اگر فرزند شد برای مادران ، و اگر خانمان شد برای آوارگان ، تا عزایم به دور خود بکشیم و تا ابدالاباد بنویسیم و بنویسیم. اگر تازگی خبری شده ، قراری گذاشته شده و ما بی خبریم ، تا خشت خشت کلام را به ازای هر خشت ارگ بم بچینیم تا – بلکه - یاخته یاخته، جانی زنده شود !
نوشتن در این شرایط را فرصت طبانه می دانم . همیشه مترصد فرصتی برای نشان دادن خویشیم . هراسم ازآن است که نوشتنم بشود مرده خواری از جمجمه های لهیده مردمان بم و بروات .
کاری دارد مگر نوشتن از بافه گیسوهای آویزان دختران بی جان از دوشهای گورکنان ، از ماشینهای پر از جسد نوشتن ، از کفهای سفید و لطیف پاهایی نوشتن که بر هم تلنبار شده بودند و منتظر دهان بلعنده گور بودند ! از مرد برهنه ای نوشتن که مانتوی زنی را به تن کرده تا تنپوش شبی سرد کویر را داشته باشد ، از گردنهای خرد شده از ستونهای خشت و آهن ، از چشم های از کاسه درآمده ، از تازه داماد نوشتن ! کاری دارد مگر فریاد به آسما ن زدن که خدایا برج «بابل» ت را که ویران کردی ، بوی فساد اجساد مردمان بابل هم این گونه سرزمین شنعار را گرفته بود که حالا بدون ماسک نمی شد در شهر و روستای بم و بروات قدم زد!
نوشتم . خیلی هم نوشتم ! از روزی که به ارگ رفته بودم و با انوش کرمانی بر بلندای ارگ ایستادم ولقمه خرمای بم و پنیر محلی براوات را می جویدیم و اقیانوس شن را خیره شده بودیم . از شهابهای آسمان شب کویر نوشتم ، از قناتها نوشتم ، اما دلم رضا نداد. کاری داشت مگربنویسم ارگ بم ، برج بابل معاصر بود و بیایم از عهد عتیق بنویسم . از اتلال خشتهای برج بابل که برای ارگ بم دزدیده شده بود بنویسم. و این قطعه را هم از عهد عتیق بیاورم تا خودی هم نشان بدهم :

« در آنجا سکنی گرفتند و به یکدیگر گفتند بیایید خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم و ایشان را آجر به جای سنگ بود و قیر به جای گچ/ و گفتند بیایید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم /و خداوند نزول کرد تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند ملاحظه نماید / و خداوند گفت همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده اند و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد / اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند / پس خداوند ایشان را ا ز آنجا بر روی تما م زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند. »

ارگ بم را می خواهم چه کنم. یک تار موی دخترک تن لهیده همه ارگ را می ارزید. اگر هیبت مرگ آن است که من در بم و بروات ویران دیدم ، باید گریست بر سترون بودن کلمات . آنچه که رسانه ها نشان دادند همه از فیلترترحم و اصول رسانه ای گذشته بود . جسد جسد جسد . از نزدیک دیده ای که پیکری زیر ستون فولاد به دام افتاده و دستگاه بٌرش هم گوشت زنده را بریده و هم فولاد را تا شاید زنده نجات بدهد و جای تنفسی را باز کند ...
آهای پارسایی فر! هر گاه خواستی تکه نانی را بعد از دو روز بی خوابی و آوار با ناخن زیر و رو کردن بجوی و به ناگاه خونهای خشکیده زنان و کودکان و مردان بم و بروات را میان چین انگشتانت دیدی و تکه نان را رها کردی و شانه هایت لرزید ، آن وقت می فهمی چه می گویم ...

امید پارسایی فر


مرقومات شما (49)
  [ پاره اي از آثار منتشره ] [ مکتوبات ديگران ] [ صفحات قابل تامل ] [ تصاوير ] [ کتاب و نشريات ] [ طرح واره هومولونوس ] [ جستجو ] [ تماس ]  
Nedstat Basic - Free web site statistics
Design & programming by Homolonos group
[ webmaster ]