<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="Movable Type/2.63" -->
<rss version="0.91">
  <channel>
    <title>homolonos</title>
    <link>http://www.homolonos.com/</link>
    <description></description>
    <language>en-us</language>
    <webMaster>pinokio_mr@yahoo.com</webMaster>
    <pubDate>Tue, 21 Mar 2006 21:54:20 +0300</pubDate>
    <item>
      <title></title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000234.html</link>
      <description><![CDATA[<p><img alt="homolonos.jpg" src="http://www.homolonos.com/archive/homolonos.jpg" width="394" height="394" border="0" /><br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title></title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000233.html</link>
      <description><![CDATA[<p><img alt="parsa tabrik.jpg" src="http://www.homolonos.com/archive/parsa tabrik.jpg" width="591" height="591" border="0" /><br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>اميد عزيز سلام</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000230.html</link>
      <description><![CDATA[<p><br />
به نام خدا</p>

<p>اميد عزيز سلام</p>

<p>14و 15 خرداد امسال من و اشكان و چند تا از فاميل هاي اشكان رفتيم يك كوهي اطراف اهرم به اسم بيرمي. </p>

<p>امروز به دليل كاملا غير انساني-(كاملا فني: تعيين google page rank )- وب سايتت را باز كردم. بعد اين مطلبت درباره آتشي را ديدم. خاطرت هست كه شعر آتشي برايم چيزي غريب از قماش لهجه مريخي ها بود. از پايين به بالا شروع كردم به خواندن شعر ها: </p>

<p>« اي روح غار <br />
اي شعله تلاوت ياري كن <br />
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار <br />
از حس كيد كچه رميده <br />
از پشته هاي سوخته خستگي <br />
و تشنگان قافله هاي كوير را <br />
به چشمه سار عافيتي راهبر شوم <br />
اي آفتاب! گفتارم را <br />
بلاغتي الهام كن <br />
و شيوه فريفتني از سراب<br />
تا خستگان نوميد را <br />
گامي دگر به پيش برانم » </p>

<p>ياد سفرمان به بيرمي افتادم: "... تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار <br />
از حس كيد كچه رميده.."</p>

<p> </p>

<p>   راهنماهاي ما رفتند قوچ بزنند، در فاصله بسيار نزديك ديده بودند هم، اما حيوان "از حس كيد كچه رميده بود".  من نذر كردم كه نزنند.و اين :</p>

<p>« اي آبهاي روشن<br />
در سنگ چال هاي خشك <br />
اي آبهاي مانده ز رگبارهاي پار <br />
چشم مرا صفا بدهيد <br />
چشم مرا كبوتر در باد مانده را <br />
در سايه سار ني ها <br />
در بوته ها پناه بدهيد <br />
دست مرا كه وسوسه ي كاشتن در اوست <br />
با موج هاي كوچك با قطره هاي سرد جلا بدهيد <br />
اي برگ هاي سبز <br />
اي ماسه هاي خيس<br />
باغ شكوفه هاي پاي كبوتران <br />
پاي مرا شفا بدهيد »</p>

<p>ما به بي آبي برخورد كرديم. آب هايي بود مانده ز رگبار هاي پار، در سنگ چال هاي خشك، (كه با وجود اينكه كمي جك و جونور داشت) چشمان ما را صفا مي داد، در آن گرماي خرداد خنك بود، زندگي بود. </p>

<p>«گرگان تشنه را<br />
در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم <br />
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ <br />
بر دامن شفاعت من مي نهند سر <br />
كفتارهاي وحشي<br />
از شرم مهرباني من رام مي شوند <br />
من كولي جدا شده از قافله <br />
باد كبود پيكر خود را <br />
در تنگه هاي ژرف وزش مي دهم <br />
تا كبك هاي عاشق نقش و نگار <br />
اين لوليان چابك گل پنجه را <br />
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم <br />
تا دره هاي خوشبو را <br />
بيدار از گراني خواب سحر كنم »</p>

<p>گرگ، آهو، پلنگ، كفتار...بايد پاي صحبت هاي «ترك»، راهنمايمان، مي نشستي تا اين كلمات را مي فهميدي. </p>

<p>« تا كبك هاي عاشق نقش و نگار <br />
اين لوليان چابك گل پنجه را <br />
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم» كبك ها واقعا عاشق اند: اين رفقاي ما پنهان مي شدندو صداي جفت كبك را در مي آوردند، كبك چابك مي آمد به قتلگاه خودش. اين بار دعايم اجابت نشد و ظهر يك كبك فوق العاده زيبا را خورديم. خوشبختانه فقط يكي چون ركورد كشتار دوستان خيلي بيشتر از اين حرف ها بود. </p>

<p>دره هاي خوش بو را هم ديده ام. گل هاي جور و واجور و ريز و كم رنگي كه در دامنه تپه ها مي رويندو ظاهرا بويي ندارند، اما غروب ها به دليل كه نمي دانم مخلوط بوي جادوييشان همراه نسيم شبانگاهي از شيب تپه سرازير مي شود. </p>

<p>راستي آويشن! يك بته خشك با برگ هاي خيلي ريز، تقريبا به اندازه پولك، كه بويش از چند متري به مشام ميرسد. تپه اي كه چند تا از اين بته ها رويش سبز شده باشد، تقريبا به تمامي بوي عطر آويشن مي دهد. مي داني كه من چاي خور نيستم. اما چاي آويشني كه در اين كوه نوشيديم( با همان آب رگبار هاي پار دم كرده بود) چيز شگرفي بود. ارمغان ما از اين سفر هم جدا از دويست سيصد عكس كه اغلب حقيقت را به چند پيكسل تقليل داده اند، مقداري از اين گياهان معطر است.</p>

<p>* * *</p>

<p>و ستاره هاي آن كوه...</p>

<p>* * *</p>

<p>حالا به گمانم مي دانم آتشي چه مي گفت. بابت آشتي ام با اين شعرها ممنونم. <br />
فقط نمي دانم اگر اين آدم، با آن دستان كه وسوسه كاشتن داشتند، آن موقع كه داشت دره هاي خوشبو را بيدار از گراني خواب سحر مي كرد، با چيزي شبيه دعاي ابوحمزه همراه بود شعرش چگونه مي شد. يا نكند بوده و من بي خبرم؟<br />
خدا نگهدارت<br />
احمد <br />
 </p>

<p> </p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>انهدام یا التیام ؟</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000229.html</link>
      <description><![CDATA[<p><br />
انهدام یا التیام؟<br />
امید پارسایی فر<br />
جالب است ، در زندگی ات ویرانه در پشت سر داشته باشی و بعد صبح ها که از خواب می جهی از زندگی و شور و حیات و طبیعت بسرایی و بنویسی و  کودکانه با جهان کلمات مغازله و معانقه کنی . چیز غریبی است اینکه در زندگی  از در و دیوار جهانِ پیرامونت، سنگ به پیکرت کوبیده شده  باشد و پیشانی ات خون مردگی های زیادی را از سالیان دور با خود به همراه داشته باشد اما با این حال لبخند به لب داشته باشی . آتشی زندگی اش داستان پر آب چشمی بود و بود. بود اول را برای جوانی اش گذاشتم و بود دومی را برای سالهای واپسین عمرش. جایی نوشته ام برای ایشان که سلطنت پر زرقی از فقر و غنای بی مانندی از نیازهای مادی داشت (نوشتار ای دوست ! ای دور دست!). دست خونین سهراب کش زمانه  برجگرش زخمی زد که قصاب روزگار اگر کالبدشکافی اش می کرد می توانست به راحتی آن زخم را تشخیص دهد: پسر جوانش را زود از بَرَش جدا کرد. تا نزدش می نشستی و محرم می یافتت از مانلی می گفت... وای از آن گریه اش... از جانب دیگر زندگی خانوادگی پر رنجی داشت ... اینها را که کنار هم می گذاری شرایط برای زایش مردی متلاشی و منهدم فراهم می شود. مردی که بر علیه جهان شورش کند و مشت بر سینه بکوبد و به آسمان و زمین نعره  کند و چماق نفرینش را بر سر کائنات بکوبد . اما چیزی که در این میان جذاب می نماید همین است ، این مرد با همه ی زخم هایی که در واقعیت بر تنش اصابت کرده ، در حقیقتی که در آثار و اشعارش خلق کرده « زندگی» آفریده و عطشش برای به آغوش کشیدن  جهان و خاصه طبیعتش بی انتهاست . آتشی به راحتی می توانسته با آن شرایط پر سنگلاخی که در گذشته  داشته و زانوان پر زخمش ، مثلن بشود شاعری مثل نصرت رحمانی که ما را فرا می خواند که در لجن با او میقات ببندیم، اما نیست ، آتشی اینگونه نیست . آتشی تلخ آفرینی و زهر پاشی بر کاغذ ندارد. غم ها و شادی هایش ، گستره ی  قلب یک روستایی معصوم و ساده دل  دارد که هنوز عاشق صدای کبک است و هنوز دلش برای دیدار پری ها تنگ  می شود.( استاد همیشه می گفت که  در کودکی پری را به چشم دیده است... ) هنوز از بوی آویشن و بو مادران و دیگهای سیاه  کولی های زمان کودکی اش یاد می کند.  در شعرهای «شوریده واری » ، «مرا صد کن » و « من کولی » از دفتر «دیدار در فلق» چنان عناصر طبیعت و اجزایش ، از پرنده و سنگ و گیاه و رودخانه تا خورشید و اسب و استر و  ماهی و غنچه  فراوان است که  در شگفت می مانی که این مرد پر جراحت که اصولا باید منفور از جهان باشد چطور این همه مصالح جهان را دست کم  عاشقانه نام می برد . در واقع آتشی به این سوال مهم که «این جهان دوست توست و یا دشمنت ؟ »جواب غیر منتظره ای داده ،  چرا که  باید می گفته «کژدم  جرّار من است این جهان » اما می بینم که  کودک وار به تماشای طبیعت و دشت و کوه دویده است . آتشی کائنات را دوست دارد،  مثلن به یاد می آورم که در شعری که در دفتر « چه تلخ است این سیب » حاضر است ، او می خواهد برای نگین انگشتری معشوقه اش ، از ماه سنگی بیاورد و بر انگشتر بنشاند . جهانش چه فراخ است! شاید برای همین است که آتشی نتوانست یک شاعر سیاسی موفق باشد. سیاستمدار خصوصا اگر از نوع حزبی متفکرش باشی باید در ابتدا و خلوت تئوریکت با خودت به این نتیجه رسیده باشی  که  هیچ دلیلی وجود ندارد که جهان خوب ساخته شده باشد ، بشر هم خوب ساخته نشده ، و اگر در ذهن کسی چیزی به این عنوان می گذرد یک خیال واهی است  و تلاش برای بهبود جهان یک حرکت انقلابی مبارک است .  اما آتشی که چنین دلبسته  صدای کبک های جهان است و از بوی کره برخاسته از دست مادرش  سخن ها  می گفت و شعرش پر از دوستان کولی و لولی است چگونه می تواند بگوید که  جهان کج ساخته شده ؟! می شود ؟ همیشه هم این اواخر می گفت که« اعتقاد به ادبیات سیاسی ندارم. کار ادبیات با سیاست میانه ای ندارد» می دانم بحث عمیق تری می طلبد ولی اینکه آتشی در نیمه راه حرکت سیاسی، تلاش هایش را رها کرد و فقط شاعری کرد ، به همین انگاره و همین روحیه باز می گردد، دست کم این یک عاملش می تواند باشد. <br />
آتشی عاشق طبیعت بود . برای همین هم هیچگاه آدم تکنیکالی نبود و نشد. چرا که تکنولوژی و اعتقاد به آن،  در واقع تلاش برای  ساختن یک طبیعت دوم است . اما این مرد هنوز از طبیعت اصلی و نخست رد نشده بود ، چطور می توانست طبیعت دوم را دریابد، نه رایانه ای داشت و نه اصلن رغبتی داشت به این مسائل . آتشی  گواهینامه رانندگی اش را به ضرب آشنایی با دوستان در شهری کوچک و کم دردسر گرفت . مفهوم کلاچ و دنده برایش مضحک بود.  و این شاعرمرد تهران برایش رنج مطلق بود... آتشی دراین مهاجرت دوم به هیچ وجه قصد نداشت که به تهران برود ، بر حسب اجبار و شرایط  رفت. تهران کجا و روحیه تُرد شاعر کجا! اگر نرفته بود به دوزخ پایتخت  بعید نبود که هنوز جوارح جهان از آتش وجودش گرم بود و هنوز در میان بود .  <br />
چیزی که مهمتر از همه ی اینهاست آن معنایی است که شعر آتشی در تلاش رسیدن به آن است . آن انسانی است که آتشی در شعر می آفریند ، آن صدایی است که از شعر او شنیده می شود. انسان شعر آتشی منیّت و غرور انسان شعر شاملو را نداشته و ندارد، یعنی کمتر دست به زانوانش گذاشته و بلندشده و هیچگاه و فریاد نکرده « منم آن غول  زیبا » ، در عوض این انسان همیشه چیزی  کم دارد و از بیرون تقاضای کمال و بهبودی کرده ، آن چیز چه می تواند باشد  دست کم،  می تواند « مادر طبیعت و فرزندانش » انگاشته شود .  مثلن اینجا را : </p>

<p>«اي آبهاي روشن<br />
 در سنگ چال هاي خشك <br />
 اي آبهاي مانده ز رگبارهاي پار <br />
چشم مرا صفا بدهيد <br />
چشم مرا كبوتر در باد مانده را <br />
 در سايه سار ني ها <br />
 در بوته ها پناه بدهيد <br />
 دست مرا كه وسوسه ي كاشتن در اوست <br />
با موج هاي كوچك با قطره هاي سرد جلا بدهيد <br />
اي برگ هاي سبز <br />
 اي ماسه هاي خيس<br />
باغ شكوفه هاي پاي كبوتران <br />
 پاي مرا شفا بدهيد »</p>

<p> انسان شعر آتشی برای  چه این همه درخواست می کند  ؟ نکته ی مهم همین جاست. او همه ی اینها را می طلبد تا خود نیز سرافرازانه در این مدار« داد  و دهش» حضور بیابد.او خوب  می داند که خود موجود تنها و مجروحی است : </p>

<p>«من كولي ز طايفه وامانده ام <br />
وامانده ام ز قافله <br />
تنها ميان صحرا تنها ميان كوه <br />
 ميخ سياه چادر خود را مي كوبم هر شب <br />
و ديگ هاي كهنه ي تنهايي را <br />
 زنگار مي زدايم با صبقل ترانه <br />
 و كاسه ي سياه شب را <br />
 با ماسه هاي گريه مي سايم »</p>

<p>اما ببیند او با آن توانایی و کارمایه ای که از  جهان می طلبد قصد دارد چه  کند :</p>

<p>«گرگان تشنه را<br />
 در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم <br />
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ <br />
 بر دامن شفاعت من مي نهند سر <br />
 كفتارهاي وحشي<br />
از شرم مهرباني من رام مي شوند <br />
من كولي جدا شده از قافله <br />
باد كبود پيكر خود را <br />
 در تنگه هاي ژرف وزش مي دهم <br />
 تا كبك هاي عاشق نقش و نگار <br />
اين لوليان چابك گل پنجه را <br />
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم <br />
تا دره هاي خوشبو را <br />
بيدار از گراني خواب سحر كنم »</p>

<p> طلب بلوغ از جهان می کنی تا که تو نیز بتوانی آرامش بدهی و آغوش خونینت بشود میقات حضور زخم خورده های جهان تا که« التیامشان بدهی و نه منهدمشان سازی» . <br />
پرسش معروفی است که ما برای چه با ادبیات سرو کله می زنیم  . می نویسیم و می نویسیم. آتشی پنج صبح از خواب می پرید تا شعر بنویسد . در مورد پرکاری اش و ولعش برای سرایش شعر  نمونه ی بی نظیری در ادبیات است که تنها شاملو را می توان در کنارش گذاشت. این ولع و گرسنگی اش برای شعر و نوشتن از کجا می آمد ؟ چه دل خوشی از ادبیات داشت که شبانه روز کارش شده بود کلمه و کلمه و کلمه ! سطرهای زیر  را که می خوانم به گمانم او توانسته بود برای خودش جهان بینی ای برای پاسخ به پرسش : « ادبیات چرا ؟» بیاید . به این سطرها توجه کنید : <br />
« اي روح غار <br />
 اي شعله تلاوت ياري كن <br />
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار <br />
از حس كيد كچه رميده <br />
از پشته هاي سوخته خستگي <br />
و تشنگان قافله هاي كوير را <br />
 به چشمه سار عافيتي راهبر شوم <br />
اي آفتاب! گفتارم را <br />
 بلاغتي الهام كن <br />
 و شيوه فريفتني از سراب<br />
تا خستگان نوميد را <br />
گامي دگر به پيش برانم »</p>

<p>خیلی جالب است . این مرد علی رغم همه سنگهایی که بر پیشانی اش خورده و همه ی شمشیرهایی که بر حریر روحش پایین آمده باز هم امیدوارانه از عناصر همین جهان بی رحم طلب بارش بلاغت می کند ، چرا ؟ تا که دست کم ما خستگان نومید ، ما «آدم»های فسرده را گامی به پیش براند . این منتهای تلاش ادبیات است . ادبیاتی که بتواند از میان گل و لای لجن و زهر و پلشتی بیرون بیاید اما سرآخر تلاش کند که پیامبرانه به سایرین امیدواری و حیات ببخشد «گوهر» ناب است . درس بزرگی است . آتشی این را خوب نشان داده ،استاد آتشی بیشتر از هر کسی حق داشت که ادبیات پر چرک و زخم و ناامیدی بیافریند اما چنین نکرده و به مانند چوپانی دلخسته و گرسنه در دشتِ پرگرگِ روزگار ،گَله ی کلمات به چرا برده و مسئولانه ، دلنگرانِ بازگردان کلمات به خانه است ، نه بی خیال از دریده شدن آنها توسط گرگ ناامیدی وافسردگی.<br />
این درس است درس. چیزی که ادبیات ما در حال حاضر بدان سخت محتاج است «امید آفرینی» و پراکنش بلاغت هدفمند است ،  نه فسردگی و یاس و ژاژخاییدن.  </p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title> درباره رمان «راز داوینچی »</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000228.html</link>
      <description><![CDATA[<p> <img alt="0552149519.jpg" src="http://www.homolonos.com/archive/0552149519.jpg" width="400" height="671" border="0" /></p>

<p><br />
«رمز داوینچی» نوشته دَن براون را که تمام می کنی دستت می آید که یک رمان نویس در جمع آوری اطلاعات برای نوشتن رمانش تا چه میزان «جان می کند». از رمز داوینچی دونکته را می توان آموخت :<br />
1- یک پژوهش تاریخی چالش برانگیز را می توان به خوبی به  شکل یک رمان پر کشش درآورد. <br />
مشکلات کار:<br />
الف-1: هم باید داستان را بنویسی هم پژوهشت را رو کنی ، زبان داستان با زبان پژوهش میانه ای ندارد. یکی خوراکش« تخیل» است و دیگری کارمایه اش« راستی و منطق»  . حال اگر منطق در حقیقت در هم آمیخته شوند ، حقیقت ِ پژوهشی به راحتی می تواند قربانی تخیل منعطف نویسنده چیره دست شود و چه بسا که در جاهای بسیاری تخیل خوشمزه تر از حقیقت است، نرم تر است و جادویی تر. اما چیزه دستی همین است که از دل حقیقت بتوان این خوراک را بیرون کشید. <br />
ب-2: پژوهش باید آن قدر پتانسیل داشته باشد که بتوان خوراک خوبی برای داستان باشد. با خودتان فکر کنید که چه پژوهشی را نویسندگان فارسی زبان توانسته اند به سبک و سیاق «رمز داوینچی» پیش ببرند؟ مشکل از کجاست؟ موضوع پژوهش کم داریم و یا نویسنده ی گردن کلفت نداریم تا تن این راداشته باشد که تحقیقی را به رمان در آورد؟ دم دستت ترین مثال برای بررسی آثار نویسندگان  معاصر ایرانی زندگینامه هایی است که برای شعر و نویسندگان و یا مشاهیرنوشته ایم .چند تایش را خوانده ایم؟ اغلب  سفارش ادارات دولتی بوده که فقط توانسته  کتابخانه پر کند. مشکل از کجاست؟ منابع نیست؟ حال و حوصله ی فیش برداری نیست؟ یا اصلن داستان بشو نیستند ؟ <br />
الف – دن براون واقعن برای جمع آوری اینهمه فیش که بتواند رمان را با آن معماری کند جان کنده، وقتی این کتاب را می خواندم به یاد کتاب «سکوت بره ها» و «هانیبال» تامس هریس افتادم که دایره المعارف مفیدی از معماری ، موسیقی ، جنایت ، هنر قرون وسطی ، موزه ها، روانشناسی جنسی و ... بود. جایی خواندم که هریس بعد از عقدقرارداد برای نوشت ن جلد دوم کتاب خانه ای را در بیرون شهر ، روی تپه ای می خرد و چهار سال بر روی « هانیبال » تلاش می کند. جلد دوم کار واقعن از فیلمش قوی تر از کار درآمده، هر چند که ترجمه ها خصوصن ، ترجمه ی « هانیبال » شتابزده بود اما باز هم در می یافتی که کار چه اوج های خوبی دارد . حالا به زبان فارسی خودمان بیاییم. به رمان واپسین گلشیری، «جن نامه» نگاهی بیفکنیم. رمانی که در ایران هنوز مجوز نشر ندارد. خود گلشیری برای نوشتن آن با چند جنگیر سالها نشسته بود  و ازشان اطلاعات زیادی در این حوزه کسب کرده بود، کتابهای رمل و اسطرلاب زیادی هم خوانده و جمع کرده  بود، سالها با این موضوع درگیر بود ، از «دست تاریک  دست روشن »ش ردپای این تحقیقات هست ، اما محصول این پژوهش چه شده؟، منهای داستان« دست تاریک دست روشن»، رمان واپسین استاد اثری سست و کم رمق از کار درآمده، «جن نامه» نتوانسته همپای نام صاحب اثرش گام بردارد. اثری گیج و سردرگم، حراف ، و پرمدعا که کمتر کسی تا به آخرش رفته است.  537 صفحه است! آن هم زبان گلشیری. گلشیری برای نوشتن این کار مشخص است که کار گل کرده به قول خودش اما نتیجه نشده آنچه که می باید می شده.<br />
2 – نوشتن رمانی مثل «رمز داوینچی» خوب نشان می دهد که رمان پژوهشی نوشتن کار سهل و ممتنعی نیست،مرد افکن است. جمع آوری این همه فیش و پشتوانه ی غنی اثر از نظر تاریخ مسیحیت و کلیسا ، نمادشناسی،  اسطوره شناسی، مذاهب ملل ، بررسی مادینه ی مقدس ، و رسیدن بر سر توافقی ذهنی و بعد تبدیلش به رمان کار طاقت فرسایی است. براون قالب خوبی را برای اثرش یافته ، یک داستان جنایی با رگه ای از عشق لطیف، که مملو از  مرور و معرفی و کنکاش در نمادهای پگانی و مادینه است ، اثر گام به جلو گذاشته و به تبعیت از کتاب پرفروش و جنجالی : « جام مقدس ...» می گوید که نه تنها مریم مجدلیه زن بدکاره ای نبوده که در واقع همسر عیسی مسیح (ع) بوده ، و وارث حکومتش، و دختری به نام سارا را از او در زهدان داشته ، کلیسا به رهبری یکی از حواریون به نام پطرس بر ضد مریم مجدلیه و برای تصاحب حکومت، برخاسته  و در پی نابود سازی او و خاندان مسیح بوده ، پس دست به ترور شخصیت زده و مریم مجدلیه را در کتاب مقدس زنی بدکاره جلوه داده ،  در پیرو همین بحث ها او درباره تابلوی« شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی می نویسد. او معتقد است که داوینچی که یکی از دانایان این راز تاریخچه مسیحیت بوده در تابلوی معروف « شام آخر» همه چیز را فاش ساخته است. من دیگر روایت داستان رابیش ازاین ادامه نمی دهم تا شوق و ذوقی برای خواندن کتاب باقی بماند. <br />
باید از زحمت مترجمان کتاب هم با وجود مشکلات فراوان ادیتوری سپاسگزاری کرد ، خصوصن به خاطر تهیه ی زیر نویس های مفصلی که برای تکمیل فهم و درک اثر کارساز است . امیدوارم بار دیگر دستی بر سر و  روی ترجمه این اثرخصوصن ویراستاری اش کشیده شود تا کتاب جان بیشتری بگیرد. مشکلات ویراستاری و ترجمه در نیمه دوم اثر به بعد گاه آزار دهنده است.وجود «را»های مکرر در یک جمله نه در خور تلاش بسیار مترجمان برای قابل فهم شدن ترجمه ی فارسی است.<br />
---------------------<br />
امید پارسایی فر <br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>فراموشم نکن</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000227.html</link>
      <description><![CDATA[<p>فراموشم نکن</p>

<p>روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است. در چنین لحظه بخصوصی دکتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افتاده است و با تمام کوشش ها و اقدامات، زندگی من متوقف شده است.<br />
وقتی این اتفاق می افتد، سعی نکن با داروها و دستگاههای پزشکی جسمم را نگه داری. همچنین مرا مرده به حساب نیاور. مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند. چشمانم را به کسی بده که هیچگاه نور خورشید را ندیده است.<br />
قلب مرا به کسی بده که از بیماری پایان ناپذیر قلب رنج برده است.<br />
خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده تا زنده بماند و بتواند شاهد بازی نوه هایش باشد.<br />
کلیه هایم را به کسی بده که زندگی اش وابسته به دستگاه هفتگی دیالیز است.<br />
استخوان ها و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسمم را به کودکی بده که بتواند راه برود.<br />
بعد آنچه باقی  می ماند را به خاک بسپار که به رشد گل ها کمک کند.<br />
اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری، بگذار اشتباهات من، ضعف های من و تمام پیشداوری های من علیه اطرافیانم باشد.<br />
گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار.<br />
اگر می خواهی مرا فراموش نکنی، آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن.<br />
اگر تمام کارهایی را که خواستم انجام دهی، برای ابد زنده خواهم بود.</p>

<p>رابرت ن، تست<br />
<b>هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم<br />
شماره حساب 3434 بانک ملی شعبه اسکان</b></p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>اي دوست !‌ اي خواب دوردست(برای آتشی)</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000226.html</link>
      <description><![CDATA[<p><br />
اي دوست !‌ اي خواب دوردست<br />
امید پارسایی فر </p>

<p>اي آفتاب! گفتارم را <br />
 بلاغتي الهام كن <br />
 و شيوه فريفتني از سراب<br />
تا خستگان نوميد را <br />
گامي دگر به پيش برانم <br />
(زنده یادآتشی ، مرا صدا کن / دیدار در فلق )</p>

<p>...جهانِ بی آتشِ وجود آتشی را عجیب حس می کنم، سرد شده جوارح جهان... برای من که همشهری جوانش باشم ، نوشتن از« استاد» در این شرایط به مانند سرکشیدن پیاله ی لب پریده ی رنج و غم است.  اما با خود می گویم من که همشهری استاد بودم و فرصت دریافتن او از نزدیک برایم دست داد، از او ننویسم دیگر که باید بنویسد...</p>

<p>آتشی شاعر و ادیب<br />
قرار شد برای استاد آتشی در مجله ی « عصر پنجشنبه» ویژه نامه ای منتشر شود ،کار جمع و جور کردن «مقاله شناسی » آتشی را بر عهده گرفتم. کجا باید می گشتم ؟ هر کجا که استاد نوشته بود و هر کجا که از استاد نوشته بودند.هر چه مجله و روزنامه قبل و بعد از انقلاب بود را باید زیر و رو می کردم ، برگ به برگ می گشتم که ببینم نام استاد کجا بالای متنی آمده .وارد کار که شدم دریافتم که عجب سنگ بزرگی است ،تمامی ندارد.  حجم مقاله شناسی تصاعدی بالا می رفت . هر چه می گشتم می دیدم که باز هم  سرو کله ی  داستان  ، نقد کتاب ،  ترجمه، گزارش و یا  گفتگویی که با نام آتشی مرتبط شود باز هم پیدا می شد .تنها شاملو را سراغ داشتم که این همه نوشته و نوشته و نوشته بود .  زمانی که به مجله «تماشا» رسیدم  سرعت  و حجم کار بالا رفت ،  آتشی در آن هفته نامه هر بار ، دو تا سه کتاب را معرفی و نقد کرده بود. نگاه که می کردی می دیدی  که این یادداشتها برای پر کردن صفحه  و یا گرفتن حق التالیفی  نوشته نشده  ، چرا که نویسنده ساعتها وقت گذاشته و کتاب های جدی و مهم را  خوانده و  برای نخستین بار به انظار نظر آورده بود. همه جور کتاب هم می شد  دید  ، از «روانشناسی و فضا » ولادمیر لدبف تا ترجمه ی  اشعار« پابلو نرودا» ، از رمان «همسایه ها »ی احمد محمود تا« سیاست خارجی آمریکا» نوشته هنری کیسسنجر ، از معرفی و نقد کتاب« جامعه شناسی آریانپور» تا «تیمائوس و کرپتاس» افلاطون و « برید السعاده » محمد غازی مسطیوی،و تا جایی که بتوانی تصور کنی نقد و نظر بر شعر همعصران. گستره ی نقد و بررسی ها چنان پهناور بود که می ماندی این شخص کی وقت کرده این همه کتاب  را بخواند ، سرسری  هم ننوشته ، چرا که از شماره صفحات و پاراگراف های کتاب کُدهای دقیق و نه سر دستی آورده است.  غروب بیست و سومین روز کار  بود که از سرازیری کتابخانه ی دانشگاه شیراز پایین آمدم. اما می دانستم که هنوز منابع دیگری را ندیده بودم. دستم نرسید آخر. بعدها که مقاله شناسیِ مفصلش در «عصر پنجشنبه» چاپ شد و  دیدمش با خنده گفت : «  کجا این همه کار را پیدا کردی تو؟! یعنی واقعن من این همه نوشته بودم و خبر نداشتم ؟! »<br />
 این از عادات آتشی بود، نسبت به نگهداری و به یادداشت آنچه می نوشت شلخته و بی توجه بود. این بر می گشت به این که دل خوشی از «  خودی » که در گذشته ی تلخش غوطه می خورد نداشت ، هر کدام از اشعار و نوشته هایش در گذشته ای که کمتر به مذاق شیرین و به یاد ماندنی می آمد نفس می کشید. حیرانی از کودتای 28 مرداد  عاقبتِ حزب دوران جوانی  ، زیر و زبر های زندگی شخصی اش ، همه در کنار هم نشسته بودند تا یک به یک بلند شوند و ضربتی اشد من السیف بر حریر روح شاعر وارد سازند. مردی که اگر  روحیه ی یاغی صحرایی و استخوانبندی درشت و محکم جسمانی اش نبود، خیلی پیش تر از این، جهان را وداع گفته بود .<br />
پیشش که می نشستی تنها وقتی واقعن دلشاد می شد که از کودکی و روستا و زادگاهش سخن می گفت .  از نخستین عشقش به یک دختر روستایی ،  از بوی کره ی محلی ای که از دستان مادرش برمی خاسته ، از آویشن و گون و سنگ های کف  رودخانه و سکوت کوه، از گیاه بومادران ،  کولی ها و دیگ های زنگ گرفته و سیاه چادرشان ، از اینها که می گفت یکهو جان می گرفت و از اعماق دلش لبخند می زد . به همین خاطر است که عشق به هر چه اصالت و زیبایی ِ باکره ی روستایی است در شعرش موجهای بی مانندی می زند....<br />
 زندگی اش را که تماشا می کنی می بینی  تا پا از روستا و جنوب بیرون گذاشته زانوانش زخمی شده و دلش مجروح. آتشی که عشقش صدای کبک و تیترو ها بود کجا و دوزخ فسرده ی پایتخت کجا ! خدایا! شاعر را کجا برده بودی تو! شاعری که وقتی از پای کبوترها و سبیل پلنگ  برایم حرف می زد دلش غنج می زد، آن وقت این پیرمرد برود در تهران و منتظر تاکسی بایستد و بگوید :« خیابون آرژانتین »؟  <br />
استاد اغلب روزهایی که سرحال بود ، پنج صبح از خواب بر می خاست ، این برخاستن بیشتر پریدگی بود ، خوابنما شدن بود . می نشست و  تا ساعت  هفت و نیم هشت صبح ، شعر می نوشت و به قول خودش «نماز شعر»ش را به جا می آورد . .. بعد تا ساعت نه و نیم ده چرتی می زد ، دوباره بیدار می شد و کمی می نشست و سیگاری آتش می کرد ، تا به قول خودش «حالش سر جا بیاید » .بعد که استکان چایی اش را می خورد ، در خانه  چرخی می زد ،   می نشست و  روی شعرهای همان صبحش کار می کرد . .این عادت تا وقتی که در این چند سال آخر بوشهر بود کمتر گاهی ترک شد.  تولید و سرایشِ شعر استاد به شکل خیره کننده ای بالا بود .آتشی در این مورد یک نمونه کم همتاست . به معنای واقعی کلمه ، شعر از وجودش سَر می رفت  و همه جا می ریخت  . اگر در افسانه ها آمده که غول فیروزه ای رنگی در کوه البرز قدم برمی داشته  و با هر گام، از جیبهای ِگل گشادش جواهر و یاقوت بر سر مردمان می ریخته ، آتشی هم با هر چرخی که می خورد و هر خواب و بیداری ِ شبانه روزش ، بر  پیکر ِِ جهان شعر می پاشاند. برای همین بود که بعضی وقت ها به شوخی  می گفت :« رویم نمی شود تاریخ زیرشان بزنم . می گویند مردک فقط نشسته و شعر گفته، مگر زندگی ندارد این ! »  شعرهایش را معمولا روی برگه های امتحانی خط دار می نوشت . تا جایی که من دیدم  اهل نوشتن در دفتر نبود. اهل جمع کردن اشعار چاپ شده اش در نشریات و روزنامه ها هم به همان دلیلی که پیشتر گفتم نبود. به همین خاطر خیلی از شعرهای خوبی را که چاپ کرده بود دیگر نداشت . فقط گَه گداری زمزمه شان می کرد و می گفت :« هان ... این شعر را دادم به  مشیری برای مجله ی روشنفکر ، خیلی خوشش آمد .  اینطوری بود... » بعد دو سه سطری می خواند و می گفت :« ندارمش ! گم شده ، یادم رفته دیگر »<br />
بذل و بخشش شعرهایش بی مرز بود .  اینطور نبود که بگویی استاد شعری بدهید به نشریه ما و ایشان اول اخم کند و قمپز در کند و ابرو بچرخاند و بعد برود و بدترینشان را انتخاب کند  و بدهد به دست تویی که معلوم نیست از کجا آمده ای  . هر چه دستش می آمد می داد، خواه شاهکارش باشد  خواه زمزمه هایش .  خود من چند تا از بهترین کار های سالهای اخیرش را در یک مجله دانشجویی دانشگاه شیراز با تیراژ دویست یا سیصد  نسخه چاپ کردم .بدون اینکه در بند این باشد که این مجله کجا می رود و که می بیند ، بعدها حتا سراغش هم از من نگرفت که تو با شعرهای من چه کردی ...  <br />
بعد  نهار می خورد ، زود هم می خورد ، اهل صبحانه نبود آخر. بعد دوباره می رفت سراغ  کتابهایی که دور مبل رنگ و رو رفته اش پخش و پلا بود . می نشست روی مبل کهنه و می خواند و می خواند .  چند تا را با هم می خواند، نه اینکه یکی را تمام کند برود سراغ  بعدی . بهترین کتابهای روز را می خواند چرا که ناشران و نویسندگان برایش خوب کتاب می فرستادند . خصوصن کتابهای نشر آگه برایش مرتب می آمد . از کتابهای به امضای استاد شفیعی کدکنی کنار پایش بود تا آثار و ترجمه های استاد عزت اله فولادوند و بقیه ی بزرگان که همه به « دوست بزرگوار و شاعر بزرگ منوچهر آتشی » تقدیم شده بود.«دیوان عارف قزوینی» ، «هرمونتیک و تفسیر متن »مجتهد شبستری ،« افسانه ی بتان»  ترجمه ی فولادوند  ، « تاویل متن» احمدی ، «تجربه مدرنتیه» فرهادپور و دو سه تا خاطرات سیاسی مردان دهه چهل می شد مثلن خوراک چند روز و هفته اش ، که همه را هم با ولع، با هم برمی داشت . اما همه ی اینها یک طرف ، در سمت دیگر این غوطه وری اش میان کلمات ، آن آغوشی که  جانانه و کودکانه در پناهش آرام می گرفت «ادبیات کلاسیک» بود  . ناصر خسرو و خاقانی و منوچهری را دوست داشت ، نظامی را هم ، همیشه تا صحبت از اینها می شد چشمانش مثل کودک معصومی برق می زد... آه چشمانش! استاد چشمان زیبایی داشت. هر گاه که پلکهای کلفت و خسته اش را کاملن باز می کرد چشمان براقش پیدا می شد و می درخشید ، انگار که روی کُره ی چشمها، لایه نازک مرطوبی کشیده شده باشد ... نگاه من به رگهای نازک آبی روی پاشنه ی متورم پایش افتاده بود ، با خودم فکر می کردم که استاد واریس داردمثل اینکه  ، اگر نداشت که این رگهای  روی پاشنه پایش این همه بیرون نمی زدند ، ناخن های پایش هم که بلند است و شاخی شده  ، پس حوصله چیدنشان نداشته  ... ، که نمی دانم کسی چه گفت که با خنده گفت :<br />
« ها ... اخوان  هم می گفت چشمات مثل پلنگه ...پلنگ دره دیزشکن...»...  همان جلسه بود که گفت :« چه جوانی است که بتواند از جهان شعر و سرایش سخن بگوید  اما  خاقانی  نخوانده باشد ، منوچهری نخوانده باشد . آقا جان! مگر می شود خمسه نظامی را نخوانده باشی بگردی و وِرار شاعری کنی » <br />
وقتی که می خواست استراحتی کند ، اشعار نو را می خواند ،آنهایی را که دوست داشت و یا هر چه برایش فرستاده بودند.کتابی را ندیده کنار نمی گذاشت. یعنی اگر شاعر جوانی کتابی به او می داد ، بعد می توانست سراغ شعرش را بگیرد  ، منتها باید نشانی های کتابت را درست می دادی.  با جریان های شعری که چند سال گذشته در شعر گاه و بیگاه ، جان می گرفت و جان می داد خوب آشنا بود و تحلیل های خاص خودش را داشت . گاه بُرنده و شلاق به دست می آمد و می گفت:« خیلی هایش همین کاریکلماتورهای پرویز شاپور است که مثلن می گفتی پرویز، کِرکُره!، پرویز! هم برایت با کلمه ی کرکره سطری را تحویلت می داد ، گاه هم با دقت و شهود و  گزاره های تئوری اش می رفت به سروقت  اشعار  . هر چند دوستان کمتر تاب تحمل نقدش را داشتند و چتر دشنام و  توهین را بر سرش وا کردند. در بین همین گروهِ جوان هم البته ، شاعران محبوب خودش را داشت  و دمادم تحسین شان می کرد . <br />
استاد با کارهای فنی میانه ای نداشت، نه بلد بود فیوزی عوض کند و نه پریزی. گواهینامه رانندگی  را سرآخر توانست از شهر «خورموج» بگیرد، آن هم به ضرب سفارش و نفوذ یکی از دوستدارانش در آنجا. حالا که یادم می آید می بینم استاد را چه به رانندگی ...! آخر ماشینی نداشت که بخواهد تصدیقی برایش داشته باشد...<br />
 توجه :  با اطمینان می گویم که آتشی اشعار و تصاویر چاپ نشده ی بسیاری دارد . چه در یادداشتها و کاغذهایش و چه در پیش  دوستانش که یا نزد آنها به یادگار  گذاشته و یا اینکه آنها ازش گرفته اند  تا بخوانند و البته دیگر بازنگردانده اند. برای سر و سامان دادن به این آثار تشکیل« بنیاد آتشی » ضروری است. <br />
سلطنت آتشی!<br />
دلشوره ی بزرگ آتشی گذران امور معمول زندگی اش بود. چاره ای نیست جز اینکه بنویسم حکایت فقر آتشی داستان پر آب چشمی است  . ارزانترین سیگارها را می کشید. لباس هایش هم هیچگاه   فاخر و شیک و گرانقیمت نبود . کمتر دیدم عطر و ادکلن درست و حسابی داشته باشد ، من که  ندیدم . کفش هایش ... اغلب کفشهایش ارزان بودند. یکبار برای دیدنش رفتم دفتر هفته نامه «نسیم جنوب» در بوشهر، استاد کفش بندی ارزان قیمتی به پا کرده بود ،کفشی که در ظاهر چرمی بود اما زیر نگاه دقیق می شد راحت فهمید که کفش پلاستیکی است ، صدای خسته ی استاد می آمد که از جریانات اخیر شعر می گفت... وقت بازگشتن  کفش چرمی ام را دیگر دوست نداشتم ....   از آن روز به بعد تا استاد  را می دیدم اول نگاهم به کفشش می سرید ،نگران از اینکه این مرد این دفعه چه توانسته به  پا کند ... یکی از دوستان می گوید استاد وقتی که در سال های اخیر به  تهران رفتند تا مدت ها کفشش پاره بود که یکی از شعرا که کفش فروشی دارد کفشی را به ایشان هدیه کرده بود ...  از آمریکا بعد از آن سفر کذایی که بازگشت تنها چیزی که توانسته بیاورد کفش «کلارکی» بود که همیشه با آب و تاب از کیفیتش تعریف می کرد ...<br />
از احوالش که می پرسیدی :« استاد خوبید؟ چه خبر ؟» می گفت :« چه بگویم ، نه ، چه حالی ... فقط باید کِنجه کِنجه ، از این طرف و آن طرف جمع کنی تا زنده بمانی»  <br />
در بوشهر در ساختمان اهل قلم ، به احترام برای استاد آنجا میز جدایی گذاشته بودند .دزد به ساختمان و خیلی چیزها  را برد.  اما از آتشی و میزش چیزی نبرده بود . که دیده که میز خالی به کار دزد بیاید... « چه دارم  که کسی بخواهد ببرد.» این را با لبخند می گفت ...<br />
خانه دار شدن آرزوی دیرینش  بود ... یکبار در دفتر مجله کارنامه اردشیر رستمیِ طراح آمد و با شوق از خانه ی جدیدی که برای رهن کردن پیدا کرده بود تعریف کرد، استاد سرفه کرد و با خس خس سینه  شروع کرد پرسیدن:« خب ، کجا رفتی ؟ کدام بنگاه؟...  خوب گرفتی اردشیر. ارزان گیرت آمده ! کاشکی به من هم گفته بودی...»<br />
 خانه به دوشی آتشی تراژدی بود . تا می گفتی استاد در بند کارهایت نیستی چرا این همه پخش و پلا هستند ، می گفت :« من توی این سن و سال از خودم اتاقی ندارم که بتوانم توش پایم را دراز کنم تو چی می گی ؟!»<br />
من كوليم <br />
 سرگشته ي تمام بيابان ها <br />
 و عاشق تمام بيابان ها <br />
با چادر سياهم بردوش <br />
در كوچ جاودانم </p>

<p>یادم نمی رود آن باری را که عجیب در هَم بود . نگاهم کرد و یکهو گفت : « تو دیوانه ای که آمده ای دنبال ادبیات و نوشتن . ول کن عامو! بنویسی که چه بشود؟!. ایناها ! می شوی من ! منوچهر آتشی ! دلم خوش است که می گویند استاد استاد. ول کن برو دنبال رشته ی تحصیلی ت تا سَرونِ پیری مثه من آواره و بی کَس و کار  نباشی.کار درست رو همون آرتو رمبو فلان فلان شده کرده. تا بیست سالگی شعرگفت و خودی نشان داد و  بعدش هم بساطش را جمع کرد و رفت روی دریا دنبال زندگی و کارش...»<br />
ته جیبهای استاد کلمات و نبوغ و صداقتش بود، همین ... </p>

<p>پلنگ تنها<br />
استاد در بوشهر نزد خانواده برادرش زندگی می کرد . از آن ازدواج ها و فرزندان تنها دختری کنارش باقی مانده بود.همسری نداشت دیگر، از ازدواج اولش پسر و دختری داشت . پسرش  مانلیِ جوانمرگ از ازدواج اول  بود . وداع زود هنگام مانلی بر اثر «انسفالیت حاد» زخم بزرگی بر درخت جسم و جان شاعر  زده بود  . چه سخت است فراموش آن بعد از ظهر تابستانی که ماجرای بیماری و مرگ مانلی  را تعریف کرد  عینک را برداشت و  گوشه ای انداخت و انگشتان پهنش را جلوی چشمانش گرفت و اشک ریخت . حرف می زد و حرف می زد. به سرفه افتاد . خس خس سینه اش نمی گذاشت بفهمم چه می گوید. تنها دیدم کودکی سپید موی ،  پسر جوانمرگش را از دنیا می خواهد... دنیا ! ...گریست ، بسیار هم گریست...  <br />
بعد کمی آرام گرفت و گفت :« در سفرم به خارج  ، خانه دخترم(شقایق ) را پیدا کردم و با شوق رفتم به دیدارش  که یعنی بعد از سالها دخترم را بببین.  در زدم ، تا در را باز کرد و دید منم ، در را به رویم بست و به خانه  راهم نداد....</p>

<p><br />
من كولي ز طايفه وامانده ام <br />
وامانده ام ز قافله <br />
تنها ميان صحرا تنها ميان كوه <br />
با اینکه دوستان زیادی دور و برش بودند. خیلی ها در ظاهر و باطن تر و خشکش می کردند و تلاش می کردند به او برسند ، اما سرآخر وقتی خود را به جای این مرد می گذارم می بینم که چنین آدمی در دنیا چیزی نداشت که در تنهایی به آن دلخوش کند و  بیندیشد ، نه  همسری، نه فرزندی ، نه  خانه ای ،  تنها و تنها چیزی که مانده بود  برایش ، آغوش کلمات بود و چشمانِ اشعارش. چهره زیبا اما پر رنج بانوی جهان تنها در این جا به سمت این مرد رخ نشان داده بود . و  برای همین عاشقانه به وجودش پناه می برد ، صبح ها به عشق دیدار کلمات از خواب می جست و تا وقتی که پلکهایش کار می کرد باهاشان زمزمه می کرد <br />
پلنگ زخمی از دایره ی خانواده ، از تکاپوهای اجتماعی اش هم جراحتها بر تن و پنجه داشت. روزی از استاد درباره ی فعالیتهای سیاسی اش پرسیدم. استکان چایی اش دستش بود.  گفت و گفت . سر آخر رسید به جایی که گفت :« دیگر اعتقاد ندارم به اینکه سیاست باید وارد عرصه هنر و ادبیات شود. این اشتباه را دهه ی چهل حزب (توده) کرد . اما فایده چه داشت؟ هیچ ... کلی شاعر و نویسنده بر باد رفت.کلی آدم درو شد . غلامحسین ساعدی داستان نویس بود . عالی می نوشت. شد نمایشنامه نویس متوسط. که چه ؟ که تفکرات سیاسی  و تعهد اجتماعی و چه و چه را بیاورد در نمایشنامه.!...»<br />
بعد  یکهو صدایش غمگین شد :« خود ما هم این اشتباه را کردیم آقا! زندگی من به باد فنا رفت به خاطر همین فکرها ! تعهد اجتماعی و این حرف ها . کسی نمی گفت آخر تو با این همه دردسر... خیلی به خودمان ظلم کردیم.... » اشک در چشمان استادحلقه شد . نگاهش به زمین بود. « دلمان به چه خوش کنیم. تشکیلات حزب که پکید. نهضت ملی که آن طور شکست خورد. دق داشتیم می کردیم.  اعتیاد هم آمد و همه  را وامانده تر  کرد ... ما نسل تباه شده ایم ...»<br />
شانه های استاد لرزید. دستهایش هم، استکان چای  از دست های شاعر روی موکت ولو شد. تا مدت ها لک بزرگ چای روی موکت خاکستری مانده بود...</p>

<p>*<br />
من در دهستان انگالی بوشهر در اداره کشاورزی  کار می کردم .در انتهای دهستان در مرز بوشهر و دریا ، در روستایی به نام «فراکه» ، پیرزنی زندگی می کرد که هر سال یکتنه نزدیک به ده هکتار زمین را کشت می کرد . همه ی پسران پیرزن رفته بودند و او بود و زمین های شوهر مرحومش.  دیده بودم که پیرزن حتا تراکتور هم  سوار می شود و خودش زمین را شخم می کند. ماجرا را که برای استاد تعریف کردم  دلگرم شد که روستا  و محیط را ببیند . رگ خوابش محیط روستا بود دیگر . سوار ماشینش کردم و رفتیم کنار رودخانه انگالی. رودخانه آب داشت و گاوهای روستاییان آمده بودند کنار آب که سیراب شوند. آن روزها داشتیم آنجا کانال آب برای روستایی ها می زدیم . برایش توضیح دادم که اینجا چه خبر است و چه می کنیم.به دقت گوش می داد. یکهو برگشت.دیدم دارد زاغ رنگارنگی را تماشا می کند و لبخند می زند . زاغ هزار رنگ بر بال و سینه داشت. با لذت نگاهش کرد. از روستا و آدمهایش می پرسید . از وضع گندمشان، از بیماری گاوهایشان، سرحال آمده  بود.می دید من هِی اطلاعات بهش می دهم باز می پرسید . <br />
بعد  به  خانه ی  پیرزن کشاورز رفتیم.  پیرزن مرا به خاطر کارم در اداره کشاورزی منطقه  می شناخت . توی حیاط برای ما روی آب انبارِ خنکش پتو پهن کرد. . معرفی کردم  :«آقای آتشی!» پیرزن شروع کرد درباره ی فامیل و خانواده ی آتشی پرسیدن . آخرش مشخص شد که خانواده ی آتشی را خوب می شناسد. پیرزن استاد را هم شناخت و گفت:« پس تو باید همان آتشیِ معلم باشی که می گن شعر می گه !» استاد خندید و تایید کرد .بعد آتشی از اصل و نسب زن پرسید. زیاد نمی شناختش . چایی را که خوردیم . پیرزن دید که استاد سیگار روشن کرد تند رفت توی خانه و با جعبه ی فلزی کوچکی آمد و جلوی آتشی گذاشت: « بفرما ! آقای خودم ! ناقابله! جعبه ی سیگار مال فرنگیا!» جعبه ی سیگار نقره ای رنگ خیلی شیکی بود که رویش  طرح یک کله ی شیر باشکوه حک شده بود. آتشی خیلی خوشش آمد از جعبه و همانجا سیگارهای باریک ارزانش را در آن خالی کرد . پیرزن گفت :« داده بودم  از کویت  برای برادرم بیارن . برادرم مرض گرفت  عمرش را داد به شما، این ماند ازش. اینهم مال شما! » وقت رفتن که شد پیرزن اصرار کرد که بمانید تا برای نهار مرغ سر ببرم . نماندیم . رفتیم  دهستان چاهکوتاه  . پیاده شد و جایی درخت گز تنومندی را نشان داد گفت :« آن را می بینی ؟ من کاشتمش . بچه بودم که کاشتمش » رفتیم کنار درخت ، پیاده شد و دست به تنه درخت زد و شاخه هایش را به دقت نگاه کرد .بعد گفت:«   جایی که کتابخانه ی عمومی دهات است بلدی ؟» گفتم : «  می پرسیم.» پیدایش کردیم و پیاده شد . گفت : « اینجا جای خانه ی پدری من بوده ، یه دو سالی ما اینجا بودیم» . ساکت ماند و  سیگارش را روشن کرد .به در و دیوار کتابخانه نگاه کرد . وقت برگشتن انگار خندید ، خواند : <br />
«ببین کرامت میخانه ی مرا ای شیخ<br />
که چون خراب شود خانه ی خدا شود »</p>

<p>سالهای آخر<br />
اینکه در تهران  و زندگی پر مرارت میان فولاد و دود و ریای پایتخت چه بر این مرد دلخون  گذشت داستان مفصلی است . همین سالهای آخر بود که برای گذران امور به مجله کارنامه رفت و در مرکز پرگار جریانات ادبی قرار گرفت . روزگار خوشی نداشت...   سالهای آخر دیگر جای این پیرمرد در چاه ویل تهران نبود.آرامشی می خواست نه اینکه برود در مجله کارنامه با جماعت پرتوقعِ مدعیِ گزافه گو سر و کله بزند .  جایی که دشنام بشنود از جوانان به خاطر جوایز شعر کارنامه و باز هم دلشوره ی  نان رهایش نکرد. دلش اما در بوشهر بود . خودش می گفت :« می آیم بوشهر دلم جان می گیرد می توانم شعر بگویم.اینجا جای من است نه تهران خراب شده . جهنم است .همه اش باید دنبال یک کنجه غذا بِلُکی..» .... آنجا که بود دیگر خوابش هم کم شده بود. .صبح های زود می رفت دفتر کارنامه . جوری که اغلب مواقع  اولین نفر خودش بود و درِ مجله کارنامه را خودش کلید می انداخت و باز می کرد . می نشست و روی اشعار رسید به مجله کار می کرد، کارگاه شعری هم داشت که می گفت:« زیاد به دلم نمی نشیند. کسی شورِ شعر ندارد. همه هِی می آیند که زود شعرشان تو مجله چاپ شود و یا دنبال مقدمه برای کتابشان  هستند»<br />
 بار آخر که در تهران دیدمش لاغر شده بود. وزن کم کرده بود . دیگر صورتش طراوت همیشگی  را نداشت و  موهای از پیشانی رسته اش که همیشه به چشم می آمد پژمرده شده بود .کم حوصله بود و صدایش درست در نمی آمد. دربند خودش نبود. هر چه گفتیم:« استاد بروید دکتر سری بزنید » گفت:« چیزی نیست خوب می شود.  فشارم بالا رفته »<br />
 گفتم:« استاد مقاله شناسی و کارهایتان را گذاشتم روی اینترنت ».بی حوصله  لبخندی زد و گفت :« هان... درست... دستت درد نکنه» <br />
پنج شش روز آخر را اصلن چیزی نتوانسته بود بخورد . گفته بوده :«شش روز است که نتوانستم غذا بخورم .میلم نمی کشد ... شاید سرطان دارم. این غده تو کلیه ام خیلی بزرگ شده ... »</p>

<p>*<br />
آتشی دیگر نیست. استاد بزرگ دیگر حضور ندارند در این جهان . اما کمی به خود و سلوک مان بیندیشم . به آنچه که همیشه در مورد این شخص روی داد. چه در گذشته به خاطر کار در مجله «تماشا» و بیماری مانلی و چه حال به خاطر دریافت  جایزه ی « چهره های ماندگار ». طاعنان می گویند که ایشان  سالها پیش ، با کار در مجله « تماشا»ی تلویزیون شاهنشاهی و دریافت جایزه ی اخیر در زمان فعلی جان دادند و پرونده شان بسته شد ، از این سمت هم وکلای مجلس نشین آواز دشنامشان بلند است که چرا جایزه صدا و سیما بدیشان تعلق گرفته است چون که  این مرد کارنامه ی تاریکی در گذشته داشته... در این گرداب گیجی افزا کجا بلم  به آسایش برانیم ؟  دشنام ، طعنه ، چه حاصل دارد؟... به جز این بود که پیرمرد  با دلی مجروح تر و غمگین تر به  دست مرگ سپردیم؟ پیکر نحیفِ شاعر او شد اسباب مطرح شدن مجلسیان متوسط الاندام و وسیله دست طاعنان که همیشه در طول تاریخ فرهنگ ما بوده اند و کاری به جز تخریب و طعن و کنایه و نشتر زدن نداشته اند.  ماجرای استر و پیرمرد و پسرش است . اگر سواره باشی تمسخر می کنند که چرا استر سوار نشدی، اگر سوارشوی می گویند ظلم به استر کردی... کسی از اینان از خودش  پرسیده که چه شد آتشی سال ها پیش به پالایشگاه جم و ریز رفت ؟ چه شد انبار دار شد؟ کسی نمی پرسد که چه شد که ایشان بعد از سالها و در این سن به تهران  مهاجرت کرد  و در دوزخ پر هیاهوی پایتخت نفس کشید ؟ آتشی از بی منزلی مجبور شد به تهران برود ، خانه ای نداشت پس به دنبال خانواده ی برادر به تهران رفت . <br />
 هر کسی توانی دارد ، چطورمی شود از پاهای ناتوان مان انتظار قهرمانی در دویدنی بی امان داشته باشیم .  چطور می شود  قهرمانی در میدان حاضر باشد در حالی که دست کم غذایش حاضر نیست. می خواهید بدانید  آتشی در بوشهر چطور غذا تهیه می کرد ؟ غذا !  اگر دوستدارانش نبودند این مرد برای تهیه غذا هم  دچار مشکل بود ... این یک واقعیت محض است . اغراقی هم در آن نیست . بعد از این مرد انتظار دارید که بتواند «نه» های بی اثر بگوید . «نه» هایی که باعث تلف شدن می شود نه باعث بقا و ماندگاری. <br />
سالهاست که نشتر آلوده به زهر کینه و حسد و طعن به رگ ها  فرو شده ، چه شده ، چه می ماند مگر  به جز آواز باد و باران ... محبت آن پیرزن روستایی در وقت پیشکش  آن جعبه ی سیگار فلزی به آتشی  می ارزید  به هزاران هزار « استاد استاد»های مزورانه ی ما که در نهانش  تمسخرِ« تواضع و فروتنی و در دسترس بودن » آتشی بود . مایی که عادت کرده ایم به غول های دور از دسترس ، نه غولهای مهربانِ متواضع. <br />
گرگان تشنه را<br />
 در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم <br />
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ <br />
 بر دامن شفاعت من مي نهند سر <br />
 كفتارهاي وحشي<br />
از شرم مهرباني من رام مي شوند <br />
 <br />
مویه و سوگ پس از مرگ  برای آتشی مهربان و سایر بزرگان کار ساده ای است اما در این سنگستان بی رحم انگار احترام بزرگی را داشتن مستوجب کوبش سنگ بر سر است...</p>

<p>*<br />
باران می بارد... دست و دلی  دیگر نیست برای نوشتن، چطور می شود باران ببارد  و تو متوجه نباشی که در حال تماشای نخستین  باران بر خاک بوشهر خالی از منوچهر آتشی هستی ...<br />
استاد! نیستی که ببینی  باران بر« گز منوچهری» ات می بارد !راحت شدی اما ، خوب می دانم ...     </p>

<p>اي دوست !‌ اي خواب دوردست <br />
 اي دور اي دور دور <br />
من رفتم <br />
 من رفته ام و آن سايه نيز رفت <br />
( استاد آتشی/ با دوستم آن ني زن قديمي/ دیدار در فلق)<br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>درگذشت استاد منوچهر آتشی</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000225.html</link>
      <description></description>
    </item>
    <item>
      <title>تصویر تپه ای بر مریخ</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000224.html</link>
      <description><![CDATA[<p><img alt="20050903030310_mars-panorama-l400engthy.jpg" src="http://www.homolonos.com/archive/20050903030310_mars-panorama-l400engthy.jpg" width="400" height="130" border="0" /><br />
يکی از دو کاوشگر آژانس فضايی آمريکا، ناسا، که بر سطح مريخ مشغول حرکت و مطالعه هستند عکسی با زاويه باز که از فراز قله "هازبند هيل" در حفره "گوسو" گرفته به زمين مخابره کرده است.</p>

<p>مريخ نورد "اسپيريت" هنوز سرگرم ارسال داده های تشکيل دهنده اين عکس رنگی 360 درجه ای بود که ناسا در يک کنفرانس خبری آن را اعلام کرد.</p>

<p>اين کاوشگر در پايان ماه اوت در پی صعودی 14 ماهه به فراز اين تپه رسيد.</p>

<p>اسپيريت از ژانويه 2004 تاکنون يعنی زمانی که بر سياره سرخ فرود آمد سرگرم اکتشاف حفره "گوسو" (Gusev Crater) بوده است.</p>

<p>انتخاب اين منطقه به عنوان محل فرود به اين دليل بود که دانشمندان گمان می کردند زمانی محل يک درياچه بوده است.</p>

<p>اسپيريت پس از کاوش ناحيه اطراف نقطه فرود برای اکتشاف منطقه ای موسوم به "تپه های کلمبيا" اعزام شد. اين تپه ها به يادبود هفت خدمه شاتل کلمبيا که در فوريه سال 2003 هنگام بازگشت به زمين در اثر انهدام آن فضاپيما کشته شدند کلمبيا نامگذاری شده است.</p>

<p> <br />
دانشمندان سرگرم مطالعه عکس های اثر موسوم به "پوست ليمو" هستند </p>

<p>"هازبند هيل" که نام ريک هازبند، فرمانده شاتل کلمبيا را بر خود دارد، يکی از قله های اين رشته است.</p>

<p>پرفسور استيو اسکوايرز، دانشمند ارشد ماموريت کاوشگرهای مريخ از دانشگاه کورنل گفت: "ما يک تصوير 360 درجه ای زيبا گرفته ايم که من واقعا معتقدم يکی از دستاوردهای به يادماندنی اين ماموريت خواهد بود."</p>

<p>عکسی که روز پنجشنبه منتشر شد کامل نيست و تنها 240 درجه از عکس 360 درجه ای اسپيريت را شامل می شود.</p>

<p>دانشمندان اکنون از اين عکس برای نشان کردن اهدافی در اين منظره که ارزش مطالعات بيشتر را دارد استفاده خواهند کرد.</p>

<p>در همين حال همزاد ديگر اسپيريت به نام "آپورچونيتی" به اکتشاف ناحيه "مريديانی پلانوم" در سوی ديگر سياره سرخ ادامه می دهد.</p>

<p>اين کاوشگر چندين روز مريخی را سرگرم تجزيه و تحليل اثری بر يک صخره که دانشمندان آن را "پوست ليمو" نامگذاری کرده اند بوده است.</p>

<p>در عکس های دوربين پانوراميک، رنگ اين اثر ظاهرا کمی با محيط پيرامون فرق می کند و همچنين به نظر می رسد در مقايسه با ساير بخش های صخره، در مقابل فرسايش باد کمی مقاوم تر باشد.</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>سلین نابغه ی نفرت</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000220.html</link>
      <description><![CDATA[<p><b>اشاره  :</b> از پروژه هایی که سه سال اخیر بدان مشغول بوده ام ترجمه و بازخوانی آثار یکی از غول های ادبیات غرب ، لویی فردینان سلین بوده است.نویسنده ای که او را ردیف جویس و فالکنر قرار داده اند.  مقالات و داستان های مختلفی را از او و درباره ی او  به زبان فارسی بازگردانده ام که کمتر مجال انتشارشان دست داده بود. نخستین بخش این تلاشها در روزنامه ی شرق منتشر شده است . امیدوارم که فرصت دست دهد تا  سایر آثار این نویسنده ی تاثیر گذار را بتوانم عرضه کنم چرا که بازخوانی و بازشناسی اش کمک بزرگی به شناسایی جریان ادبیات معاصر غرب می کند. <br />
---------------<br />
<a href="http://www.sharghnewspaper.com/840414/html/litera.htm#s254190">لینک  مقاله ی کامل  در روزنامه شرق </a></p>

<p><br />
بخشی از ترجمه مقاله ی « سلین نابغه ی نفرت »</p>

<p>تا به امروز بسيارى از- مطمئناً نه همه آنها- آثار اصلى سلين كه به انگليسى ترجمه شده است، دسترس پذير بوده اند (هرچند كه گاهى اوقات بايد جست وجوى كوچكى هم برايشان به عمل آورد- در سال هاى اخير حتى برخى از آثار نامفهوم و مبهم او نيز ترجمه شده است- به عنوان مثال مجموعه اى به نام «باله ها ، باله بدون موسيقى، بدون رقصنده،  بدون هيچ چيزى» (۱۹۹۰) سلين به باله عشق مى ورزيد.)<br />
آيا آثار قابل دسترسش،  پرسشى را ايجاد مى كند؟ خواندن رمان هايش كارهاى سنگين و نفس گيرى هستند كه سرمايه گذارى معينى از زمان و تمركز و سلامت روانى را درگير خود مى كند. من گمان مى كنم اين مستدل و منطقى باشد كه رمان ها بر اساس ترتيبى كه نوشته شده اند مورد خوانش قرار بگيرند- در ابتدا «سفر به انتهاى شب»، سپس «مرگ قسطى»، بعد مسير خوانش ادامه يابد تا سر آخر برسد به «ريگادون». از اين طريق خوانندگان مى توانند سبكش را كه به صورت منطقى بسط يافته،  بررسى كنند، يا كاملاً رهايش كنند و به دنبال كارشان بروند،  كه بستگى به دورنماى ذهنى شما دارد.<br />
من معمولا به آنها كه تازه مى خواهند [خواندن آثار] را  آغاز كنند، در صورتى كه رمان ساده اى از سلين در دسترس وجود نداشت و براى اينكه چيزى را از آثار سلين متاخرترش خوانده باشند، اگر امكانش را داشته باشند، «مكالمات» را پيشنهاد مى كنم. كتاب اثرى است زنده، تمسخرگر،  و زننده- كه زمينه مساعدى را براى خوانش سلين فراهم مى كند و نظرگاه عمومى اش را درباره چيزهاى زيادى باز مى شناساند، و همين طور شما را هم براى آن سه نقطه چين هاى نامبارك و نامقدس آماده مى كند! پس از آن،  با آگاهى خوبى كه از جهان سلين به دست آورديد ديگر تقريباً آسان است كه انتخاب كنيد كه آيا به رمان هاى ابتدايى اش بازگرديد- يا در عوض كتاب هاى سلين، اثرى را از «جك هيگينس» برداريد و بخوانيد.<br />
آن دسته از خوانندگانى كه با آثار او آشنا مى شوند با تصوير شخصى بسيار متناقض و شايد ابليس وار روبرو مى شوند، مردى كه به عنوان پزشك براى مراقبت از دردهاى جامعه و در واقع براى اينكه از خودش متنفر بود به سختى كار مى كرد- مردى كه عاشق همسرش و گربه اش و خرده چيزهاى كوچك ديگرى بود،  مردى كه بدترين جنگ هاى جهانى را از نزديك ديد، مردى كه شرايطى كه ما به اثرى ادبى دسترسى پيدا مى كنيم را تغيير داد و انقلابى اساسى در ادبيات و در شيوه نگاه ما به اين دنياى كهنه  زشت ايجاد كرد.<br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>شکستن  اسطوره ی کار</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000219.html</link>
      <description></description>
    </item>
    <item>
      <title>خونسرد و مقتدر و مدبر باید بود</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000214.html</link>
      <description><![CDATA[<p> <br />
1-انتخابات نشان داد که هنوز آنچه که خوب می تواند دلربایی کند نوستالژیای زمان های دور است. شخصی که در انتخابات اخیر به عنوان رییس جمهور معرفی شد با فرایاد آوردن دوران رییس جمهوریی معلم ساده زیست شهید رجایی جذابیت سازی و رای گرفت. در پوسترهای تبلیغاتی ایشان تلاش وافری در این امر بود. پوستری دارند که در مقابلشان زن کهنسالی لبخند می زند. این پوستر دقیقا همان تصویر معروفی است که از شهید رجایی وجود دارد. در آن جا رییس جمهور مقتول ، در مقابل پیرمردی لبخند می زند. کارکرد این روند مهم است . اصلاح طلبان کدام نوستالژی را به یاد آوردند؟ هشت سال مرد صبور و لبخند زن ، خاتمی ، مرد استاده چون شمع ؟ گزینه ی هاشمی نیز که بر سر کار آمد به کجای ماجرا باید اشاره می شد تا بتواند حسرت و دریغ مخاطب عام را ایجاد کند؟ جایی برای احساس نمانده بود. یکی از سایتها تلاش کرده بود آمدن معین را به بازگشت خاتمی شبیه کند و حتا از آن سخنرانی معروف : استاده ام چو شمع خاتمی هم سود برد اما منفعتی به دست نیامد هیچ که ضعف تاکتیک عیان بود. <br />
2-در واقع مشکل تاریخی ما روشنفکران همیشه این بوده که پاشنه آشیل عوام را فراموش کرد ه ایم و فقط برای خود نوشته ایم و خوانده ایم و سخن گفته ایم . همین حالا  اگر یکی از ماها  را رها کنند در بین مردم اگر توانستیم  با سحر کلام تنها پنج دقیقه نگاهشان داریم هنر کرده ایم ! نمی توانیم! این واقعیتی است . هنوز جا نیفتاده که روشنفکری در کشور ما می تواند ابعاد ژان پل سارتری هم داشته باشد که بلندشوی و بروی برای عقایدت روزنامه فروشی کنی و با کارگر جماعت و مردم  کوچه بازار گپ بزنی! همین حالا اگر یکی از اعاظم قبیله ما در سمینارهای دانشجویی برگه ای را با چنین متنی دریافت کند که : زود حرفت را بزن و بیا پایین ! ( همان جمله ای که در 1968 دانشجویان به سارتر گفتند ) از همانجا پایین می آید و باقهر وکرشمه در خروجی سالن را نشانه می رود و می رود که دیگر نیاید.  در تبلیغات اصلاح طلبان جایی برای عوام نبود. فقط سخن از مسایلی همچون حقوق بشر و زندانی سیاسی و دموکراسی و جبهه دموکراسی و میثاق ملی بود . توده ما با این سخنان میانه ای ندارند . این واقعیتی است ! سخن عوامانه ی مدبرانه زدن همانقدر سحر دارد که هنوز  صدای ماغ گاو مش حسن  غلامحسین ساعدی در ادبیات !<br />
3-کارها از همان ابتدای امر مشکل داشت . معین انتخاب درستی نبود! در واقع اصلاحاتی که به معین قناعت کرد شکست خودش را در انتخابات زمزمه کرد.درست که عقبه ی معین مهم بود اما اینجا ایرن است  عوام و توده ها باعقبه و پشتیبان کار ندارند. فقط صورت و وضع را می بینند و زندگینامه می خوانند . بازار «برون» نگری و شنیدن «قال» گرم است و از درک «حال» خبری نیست! معین شاید « حال ودرون » داشت اما « قالی » نداشت! این را در نهایت ادب و احترام برای معین می نویسم. معین را همان باری که در دانشگاه شیراز و در مهمانی شامی که خاتمی برای ما دانشجویان به پا کرد دیدم.نه برق هوشمندی در چشمانش است و نه کاریزماتیکی در احوال.بیشتر یک آقا معلم خوب و مودب بود که می خواست  مردی ساده و اصیل جلوه کند ! اما نه سادگی پر هیاهو! یک روستایی منش وکارمندماآب معول جلوه می کرد نه بیشتر! آن روزها هنوزروزنامه جامعه بود . در جیب پالتوی من جامعه بود.بر سر مقاله گمانم همین قوچانی روی موتلفه بحث بود . آمد با اساتید و معاونت های دانشجویی گپ و گفت عادی کرد و خاموش نشست. نه شوری داشت و نه شری! و نه نظری درباره ی مطلبی! اما از خود بود ! خیلی ! همان شب گفت برای من در خوابگاه مفتح اتاقی را خالی کنید من در همان خوابگاهبچه ها می خوابم! ایشان بیش از حدبه عقبه  شان متکی بودند . خود را نه قهرمان کرد ونه خواست ببیند! دل بسیار به دوستان مشارکتی اش داده بود. دوستانی که تدبیرشان جای شک است دیگر! فیلم معین و حجاریان را ببینیم می شود لکنت معین را دید. می شد نبود گرمای صدا و تاثیر گذاری اش را دریافت!  کسی می گفت آب زیر کاه است ! گفتم چشمانش برق آب زیر کاه را ندارد! در واقع به دور خوب کسی حلقه زده نشد! از همان آغاز !  اصلاح طلبان با همه کارتهاییشان در این چندسال باز کرده بودند ودیگر چیز دندان گیری نمانده بود مگر مساله معیشتی که یکی از کاندیداهای اصلاح طلب خوب دریافته بود و رای خوبی راهم گرفت!  مساله معاونت حقوق بشر و میثاق ملی به هیچ وجه دغدغه خیل گیج و گم گرسنه و پر از ناداری بدنه اجتماع را حل نکرده و نمی کند .<br />
4-   اما رویکرد دوم به هاشمی به گمانم نقطه ی عطفی بود در تاریخ دموکراسی ایران و برای آیندگانمان چیزی وجود دارد که بگوییم در حد همین بضاعت و شرایط پرسنگلاخ که از درو دیوار ترفند می بارد ، عمل کردیم . از ضعفهای هاشمی گذشته شد برای مصالح بزرگتر . نشان داده شد که در قواره های فردی چرخشهای عاقلانه ای وجود دارد اما اعلان کردن و تزریق و انتقالش به توده ی جامعه در اندازه های چرخشگران نیست و نبود! همان ضعفی که گفته آمد : غریبه بودن با مردم! گفته شد که مردم خودشان کارشان را بلدند! از عوام کسی نمی دانست که چرا باید به هاشمی رای داد  فقط گفته می شد که تجربه دارد ! تجربه ی چه چیزی؟!<br />
5-در شرایط فعلی نه از یاس و کناره گیری و بغض کاری برمیِ آید و نه از دشنام و خشم و تخریب! دست  کم نباید اشتباهات سالیان گذشته برندگان فعلی و بازندگان دیروز را مرتکب شد. اصلاح گرا در همه حال فخیم و مودب و با منش است! حال که زین در زیر پا نیست کندن موی مرکب و جویدن پوست گردن این اسب پر زخم دردی را حل نمی کند. بازی باید کرد! خونسرد باید بود! مقتدرانه و مدبر! نه پر از احساس و تب کرده و کز کرده و افسرده! <br />
6-به هر حال درس دیگر باره ای بود برای همه ! که در جایی که کارها بافیل هوا کردن روی می دهد باید تدبیری دگر برای ترکاندن فیل داشت . نمی شود مردم را منتظر نگاه داشت که با ذره بین و تکنیک  تجمع نور  و اصول علمی فیل را ترکاند! نه حقوق بشر می تواند کارکرد وامهای یک میلونی ازدواج را بکند و نه میثاق با ملی گرایان می تواند جایگزین سخنرانی های احساسی و لباسهای محقر و ژستها و پوسترهای ارزان و پر نوستالژی را بگیرد. باید  سوزنهایی را در جیب داشت  و خوش خوشانه و کودکانه به سوی بادکنک پرتاب کرد ! اما پرتاب سوزن به سوی بادکنک شرط است ! نه عیان و نه خاموش ! نه پر افاده و نه دستپاچه!  <br />
7-روان شناسی توده ها رابیاموزیم !<br />
8-- ای کاش همه ی ماجراهای اخیر را می شد با همین تحلیل های به ظاهر علمی بررسی اش کرد .نه چیزی فراتر از اینها ! چیزی عجیب ! چیزی فقط خاص ما و دوران ما! <br />
9-چاره ای نیست به جز امیدوار بودن!  <br />
</p>]]></description>
    </item>
    <item>
      <title>مرثیه چمران بر پیکر شریعتی</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000213.html</link>
      <description></description>
    </item>
    <item>
      <title>شریعتی : ترکیب ماسه کویر و آجر دیوار سوربن</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000212.html</link>
      <description></description>
    </item>
    <item>
      <title>ته حلق زبان گشود!</title>
      <link>http://www.homolonos.com/archive/000208.html</link>
      <description></description>
    </item>

  </channel>
</rss>